X
تبلیغات
نماشا
رایتل
1390,07,01

استاد و قهرمان

http://s2.picofile.com/file/7569637632/2_4_.jpg

در زمان های پیش در دوردست ها دو پسر زندگی می کردند. این دو پسر دوستان خوبی بوده و همواره با هم بودند. اگر یکی از آنها می خواست در رودخانه شنا کند دیگری نیز با وی می رفت. اگر یکی می خواست اسب سواری کند دیگری هم با او می آمد.

اگر یکی از آنها کاری داشت دیگری به او کمک می کرد. آن دو همواره باهم بوده و در همه چیز باهم شریک بودند. یک روز عصر وقتی دو پسر به رودخانه سنگ می انداختند پسرانی که سنشان از این دو بیشتر بود از آن جا می گذشتند. آنها دو پسر را در حال خنده و پرتاب سنگ دیدند و از آن جا که کسی آن جا نبود تصمیم گرفتند آن چه دوست دارند انجام دهند.

آنها پشت آن دو پسر رفته و گفتند برگردید ما می خواهیم با شما صحبت کنیم. آن دو پسر سنگ ها را انداخته و روی خود را برگرداندند. در مقابل آنها سه پسر بزرگ تر بود. نفر وسط صحبت ها را می کرد. او گفت: ”پول دارید؟“ دو پسر ترسیده بودند ولی به آرامی جواب دادند ”بله. چرا؟“ پسر بزرگ تر گفت: پول را به من بدهید. پسرها گفتند نه، نمی دهیم. پسرهای بزرگ تر با تعجب به هم نگریستند. چه طور این دو می توانستند با آنها این طور صحبت کنند. آن دو کوچک تر و جوان تر از آن دو نفر بودند. آنها می خواستند به این دو درسی دهند.

پسر بزرگ تر گفت: تو نباید این را می گفتی و به آن دو حمله کرد. دو پسر مقاومت کردند. ولی پسران بزرگ تر آنها را زمین انداخته و آنها را کتک می زدند. ضربه ها دردناک بود. دو پسر فریاد زدند که دیگر پسرها دست از کتک زدن برداشتند. پسرهای بزرگ تر می خندیدند و حسابی آنها را کتک زدند و سپس پول هایشان را گرفتند و رفتند. پس از آن روز دو پسر تصمیم گرفتند که فن کاراته را یاد بگیرند آنها به سراغ فردی که استاد کاراته بود رفتند. آن دو در زدند و تا زمان آمدن شخص ایستادند. در به آرامی باز شد پشت در مردی مسن با موهای خاکستری بود. او گفت پسرها سلام. چه کار داشتید؟ دو پسر به یکدیگر نگاه کرده و هم زمان گفتند ما می خواهیم شما به ما کاراته بیاموزید.

آیا می توانید آقا؟ مرد پرسید: چرا می خواهید کاراته بیاموزید؟ دو پسر جواب دادند ما در کنار رودخانه کتک خوردیم ما می خواهیم از خود دفاع نمائیم. مرد مسن گفت: خیلی خوب. چرا داخل نمی شوید تا آموزش را شروع کنیم. دو پسر وارد منزل او شده و آن را دیدند. داخلی خیلی آرام بود ولی او یک اتاق خالی در پشت خانه داشت. او آن دو را به آن جا برد و آموزش کاراته را شروع کرد. هر روز دو پسر باید در زمان مشخصی به منزل آن مرد رفته و منتظرش بایستند و وقتی او دم در آمد وارد خانه شوند. گاهی اوقات وقتی آنها منتظر بودند در آلونک کارهائی برای آن مرد مسن انجام می دادند، چراکه دوست داشتند به او کمک کنند. آنها سپس به منزل آن مرد رفته و تمرین کاراته می کردند. او تمامی مراحل کاراته را شامل ضربه زدن، مشت زدن، پرتاب کردن، گرفتن را به آنها می آموخت. پس از مدتی برای پیرمد ثابت شد که یکی از آن دو پسر به صورت طبیعی در کاراته استعداد دارد. چراکه آن پسر هر حرکتی را که می دید می توانست انجام دهد. ولی دیگری با وجود دارا بودن هوش زیاد و قدرت بدنی فاقد استعداد لازم بود.

پسری که استعداد داشت احساس کرد که دیگری او را از کارش باز می دارد.

زیرا پیرمرد به او خیلی توجه می کرد شاید آن کمی حسادت می کرد. پسری که استعدادش کمتر بود احساس کرد که از برنامه آموزش عقب افتاده و بایستی تلاش بیشتری می کرد. مرد مسن آن دو را کنار هم قرار داشته و هیچ توجهی به شکایاتشان از یکدیگر نمی کرد. او می دانست که آن دو در تمام زندگی با یکدیگر دوست بوده و هر کاری را باهم انجام می دهند و در راه های متفاوتی قدم برمی دارند و این تفاوت را باید درک کنند و بپذیرند.

وقتی در این باره از او می پرسیدند او با صداقت جواب می داد.

ـ چرا دوست من در کاراته بدتر است در حالی که تمرین ها یکی است؟ این انصاف نیست.

مرد مسن گفت: زیرا شما افرادی مخصوص و متفاوت هستید که برای متفاوت بودن رشد می کنید. دوست تو بدون تفکر می تواند حرکت کند اما تو نه. نفهمیدی؟

ولی او نفهمید. حتی دیگری هم که پرسید چرا آن یکی آرام است نیز نفهمید. ماه ها که گذشت آن دو زیر نظر آن استاد به تمرینات خود ادامه دادند. پسر با استعدادتر تمامی مسابقات بین آن دو را می برد و به راحتی در اتاق حرکت می کرد و به دوستش ضربه های کنترل شده ای می زد ولی هنوز هم نسبت به یکدیگر با احترام بودند. این باعث شد تا پسر کم استعدادتر ساعت های تنهائی به تمرین بپردازد و به کاراته خود بیاندیشد.

در ملاقات بعدی نیز پسر با استعداد دوستش را برد. پسر بی استعداد تلاش فراوانی می کرد و عمیقاً به این مسئله فکر می کرد که برای مقابله با آن چه می تواند بکند. گاهی اوقات او تنهائی از پیرمرد سئوالاتی در مورد تمرینش می پرسید که پیرمرد او را به تمرینات مخصوص راهنمائی می کرد. سال ها گذشت و دو پسر جوان شدند. تا این که آن دو به دو مرد کامل تبدیل شده و ازدواج کردند و به خانه های خود رفتند. ولی بازهم به دیدار آن پیرمرد رفته و با او به تمرین کاراته می پرداختند. سرانجام پیرمرد فوت کرد. آن دو از این اتفاق متأثر بودند. مرد قوی تر می گفت من هنوز نمی توانم باور کنم که استادمان فوت کرده. مرد ضعیف تر گفت بله این فاجعه است و دیگر هیچ چیزی همانند سابق نخواهد بود. آن دو غمگین بودند و با تمرین نکردن خود عزاداری خود را نشان می دادند. آنها بزرگ شده و همه می دانستند که آنها کاراته را از استاد بزرگ آن منطقه فرا گرفته اند. آنها دیگر نیازی به تمرینات مداوم نداشتند. زمان گذشت و آن دو دیگر در کنار هم زندگی نمی کردند. مرد قوی تر برای پیدا کردن سرونوشت خود رفت و مرد ضعیف تر در روستا ماند و سرانجام مرد ضعیف تر دارای فرزندانی شد. فرزندانش از او خواستند که به آنها کاراته بیاموزد. او به آنها گفت آیا مطمئن هستید که می خواهید کاراته یاد بگیرید. اگر مطمئن هستید شما باید از مردم روستا بخواهید که برای ساخت یک دوجو به من کمک کنند. مردم روستا برای ساخت آن موافقت کردند ولی به وی گفتند در ازاء این کمک، باید به بچه های آنها همانند بچه های خودش کاراته بیاموزد. مرد موافقت کرد و خواست تا ساختمان را بسازد. مردم روستا با وسائل کار در خانهٔ او جمع شدند و پس از چند روز یک اتاق بزرگ برای آموزش کاراته به تمام کودکان روستا ساخته شد. عصر روز بعد تمامی کودکان روستا کنار درب منزل او جمع شدند. او آنها را داخل کرد و همانند استادش آموزش را شروع کرد.

او با هنرجویانش بسیار مهربان بود و به آنها تکنیک های کاراته را آموخت.

بعضی از آنها با استعداد بوده و فقط نیاز به دیدن تکنیک ها داشتند تا آنها را به خوبی انجام دهند. و دیگران نیاز به توجه بیشتر داشته و باید با تفکر حرکات را انجام می دادند. بچه های قوی با استعداد بودند و دیگران باید تقلا می کردند. او با کودکان مهربان و صبور بود زیرا این را از ستاد خود آموخته بود. سرانجام یکی از کودکان به او گفت من در کاراته ضعیف هستم و همواره می بازم. هرچه تلاش می کنم بی فایده است. من در کاراته خوب نیستم و هیچ گاه نخواهم توانست مثل شما استاد خوبی بشوم. آن مرد به آن کودک نگاه کرده و لبخندی زد و گفت روزی تو را به دوستم که قوی است معرفی می کنم و او راز استادی بزرگ در کاراته را به تو خواهد گفت. او مبارز خوبی است که تا به حال نباخته است او سریع و قدرتمند است. آیا علاقمند به دیدنش هستی؟ کودک موافقت کرده و به تمرینات برگشت. آن کودکان هر روز برای تمرین می آمدند. قوی ترها ضعیف تر ها را شکست داده و آن مرد تمام استراتژی ها و تمرینات مخصوص کاراته را به آنها آموزش داد تا نقاط ضعف خود را برطرف سازند. روزی مرد ضعیف تر وقتی در را به روی شاگردانش گشود فرد دیگری نیز در میان کودکان بود. چند قدم آن طرف تر مرد قوی تر با دو فرزندش در آن جا ایستاده بود. چشمان مرد ضعیف تر از شادی و تعجب گشوده شد و فریاد زد آهان، دوست صمیمی و بزرگ من چه قدر این سال ها دلم برایت تنگ شده بود. تو همواره از من قوی تر هستی.

می خواستم تا برای آموزش راز کاراته به بچه های من به منزلم بیائید. مرد قوی تر گفت همین الان این راز را به دانش آموزانت می آموزم. من قهرمان بزرگ کاراته هستم، من همه را شکست دادم، من می توانم با دست ها و پاهای خود سریع ترین ضربه ها را بزنم، تمامی حرکات من قدرتمند هستند. من با استعداد هستم و این استعداد از روز اول با من بود. کسی نمی تواند در کاراته به مقابله با من بپردازد. دانش آموزان به مرد قدرتمند که به همراه کودکانش ایستاده بود نگاه کردند.

ـ وقتی کودکانم به اندازه کافی بزرگ شده و از من برای کاراته و قهرمانی در آن پرسیدند من با آنها موافقت کردم. من قهرمان هستم پس چرا نباید این کار را خودم انجام دهم؟

دیگر کودکان با حسادت نسبت به داشتن چنین پدری که در کاراته تجربه دارد به آن دو نگاه کردند.

ـ ولی کودکانم استعداد طبیعی را از من به ارث نبردند. آنها همانند مادرشان هستند نه من. نمی توانند بدون تفکر حرکت کنندو هرگاه می خواهند حرکتی کنند باید فکر کنند. آنها سئوال های زیادی از من می پرسند ولی من جوابی ندارم. آنها می پرسند که چه طور انجام بدهند ولی نمی توانم به آنها چیزی بگویم. هیچ گاه موقع یادگیری تلاش و تقلا نکردم. هیچ گاه به این که چه طور حرکت کنم فکر نکردم زیرا می توانم بدون فکر کردن حرکت کنم. دیگر کودکان به آن دو پسر قهرمان نگاه کرده و برای این که آنها استعداد طبیعی قهرمان شدن را ندارند ناراحت شدند.

قهرمان به گفته های خود ادامه داد: من متوجه شدم که نمی توانم کاراته را آموزش دهم فقط می توانم کاراته را انجام دهم. من پسران خود را آوردم تا به وسیلهٔ تو دوست گرامی آموزش ببینند. من قهرمانم ولی تو استادی. این تو هستی که با مشکلات دست و پنجه نرم کردی. این تو هستی که در انجام حرکات به نحو احسن عمیقاً تفکر کردی. این تو هستی که راه های خارق العاده ای برای غلبه بر موانع و بهبودی می دانی. در حالی که هیچ استعدادی نداری. تو بزرگ ترین استاد کاراته در روی زمین هستی. زیرا بدون تفکر نمی توانی حرکت کنی و من از تو تقاضا دارم که به فرزندانم کاراته بیاموزی و استاد بزرگ موافقت کرد.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد