X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
1391,08,09

رازهای مبارزه جنگجویانه

 

رازهای مبارزه جنگجویانه



داستانی که می خواهم برای شما تعریف کنم مربوط به یک دهه پس از صلح ژاپن است که با استفاده از سلاح های گرم و به مدد ژنرال اودا نوبوناگا و تویوتومی هیدیوشی، بازوی راست او به دست آمد. این ماجرای تاریخی موضوع فیلم رئیس ارتش“ است، اما هیچ کدام از این دو نفر شایستگی این عنوان را نداشتند زیرا آنها از شاخه میناموتو نبودند. یک ژنرال دیگر به اسم توکوگاوا لیزو (۱۶۱۶ ـ ۱۵۴۲) از نتیجه فعالیت صلح جویانه آن دو بهره مند شد و (سال ۱۶۰۳) عنوان ”رئیس ارتش“ را به دست آورد. در طی آرامشی که پس از آن دوره حاصل شد و با عنوان ”توکوگاوا جیدای“ معروف شد (۱۸۶۶ ـ ۱۶۰۳)، ۱۵ رئیس ارتش توکوگاوا به شکل موروثی پشت سر هم به قدرت رسیدند و برای امپراطورها تنها یک قدرت معنوی را باقی گذاشتند. روزی ژنرال دوگول با اشاره به این دوران تاریخی ژاپن قرون وسطی گفت ”من برای افتتاح گل های داوودی این جا نیستم

سامورائی ها دیگر زد و خورد نمی کنند


در طی ۲۶۳ سال ”صلح توکوگاوا“، سامورائی ها که دیگر موقعیتی برای مبارزه نداشتند و به کارهای اداری یا پلیسی مشغول بودند، خیلی زود معنای مبارزه واقعی را فراموش کردند. نسل های سامورائی زندگی خود را سپری می کردند بدون آن که یکی از دو شمشیری که با غرور حمل می کردند و سمبل طبقه اجتماعی برتر آنها بود، از غلاف بیرون آورده باشند.

یک گروه از سامورائی ها، که تقریباً ۳% آنان را شامل می شد به سمت کار رزمی بوجوتسو متمایل شدند، همان گونه که ما اکنون در غرب انجام می دهیم. اما نگرش آنها نسبت به بوجوتسو، بیشتر به عنوان ورزش رزمی دفاع شخصی بود تا هنر جنگجویانه ”کلی“. آن دوران، عصر طلائی بوجوتسو به شمار می رفت. مکاتب (ریو) زیادی که با نام قدرت مرکزی (باکوفو) از میادین جنگ جدا شده بودند، با تدوین کردن قوانین بوجوتسو و آغشتن آنها به مفاهیم فلسفی، مذهبی یا فرهنگی (زن و سایرین)، این کار رزمی را به طور نامعقولی سفسطه آمیز کردند. برخی از سامورائی های آزاد با راهزنی (واکوها) یا تجارت دریائی به جمع آوری ثروت پرداختند.

داستانی که می خواهم برای شما تعریف کنم به این دسته از سامورائی ها مربوط می شود و موثق است. ده سال پس از آغاز عصر ”صلح توکوگاوا“، در سال ۱۶۱۰، تاجر ثروتمندی به اسم تورو اوما بود که از طریق تجارت دریائی با چین، هند و مشرق ثروتی فراهم کرده بود.

او خیلی زود ثروتمند شد و از همه توقع احترام داشت، تا این که یک روز ثروتش را از دست داد.

وقتی به بندر رفت متوجه شد که یک طوفان وحشتناک کشتی هایش را به زیر آب رده و دریانوردان را غرق کرده است. اوما با خود گفت ”خدا مرا به حال خود رها کرده است“. وقتی به سمت منزل مجلل خود برمی گشت، با آه و ناله می گفت که این بدترین روز زندگی من بود“. اما اتفاق بدتر از آن در راه بود. همه اموالش در یک آتش سوزی از بین رفتند. قصر او به اضافه انبار پارچه های ابریشمی و اشیاء گرانبهایش، در آتش سوختند. خانواده او نتوانست در بین آتش خود را نجات دهد. خدمتکارانش وقتی دیدند که نمی توانند آتش را خاموش کنند طلا و جواهرات او را دزدیدند.

او تنها بود، بدون همسر، بدون فرزندان، بدون خانه و پول. او با خود گفت ”من به انتها رسیدم. من دیگر نمی توانم جلوی کسانی که به دلیل پیشرفتم به من احترام می گذاشتند، سرم را بالا نگه دارم. اکنون که به دوران زوال رسیدم چگونه می توانم از صفر شروع کنم؟ غیرممکن است! دوست دارم بمیرم!“

او عزم خود را جزم کرد، از یک صخره دریائی بلند بالا رفت و خود را به داخل آب انداخت. آب های خروشان او را احاطه کردند و او به داخل آب های بدون عمق افتاد.

اما دریا هوسباز است، پس از آن که او را تا نیمه غرق کرد، روی شن پرتاب نمود. اوما روی ساحل دراز کشیده بود، چشمانش را باز و بسته کرد، لباس هایش خیس و پاره شده بودند، نمی توانست باور کند که هنوز زنده است.

سرش رو به آسمان بود، شروع به جیغ زدن و گریه کردن نمود: ”اما من می خواهم بمیرم! نمی خواهم دیگر زنده بمانم!“ او بلند شد و به سمت مرکز شهر به راه افتاد در حالی که فکر می کرد چگونه می تواند به زندگی اش پایان دهد.

در خیابان اصلی شهر، اوما هم چون دیوانه ها سرگردان بود، بچه ها او را مسخره می کردند و با لباس پاره ای که به تن داشت، هیچ کس این تاجر بزرگ چند ساعت پیش را نمی شناخت.

ناگهان شنید که کسی فریاد می زند ”مرگ بر همه ستمگران!“ صدای فرد خشمگینی بود که کاپیتان گارد رئیس ارتش را کشته بود. قاتل که از شدت خشم همانند دیوانه ها بود فی البداهه و بدون پیش بینی از شمشیرش استفاده می کرد. سامورائی های گارد او را احاطه کرده بودند اما نمی دانستند چگونه او را دستگیر کنند زیرا آنها هرگز مجبور نبودند که در برابر یک دشمن تا سر حد مرگ بجنگند. علاوه بر آن، این قاتل به هیچ قانون و قراردادی احترام نمی گذاشت.

جایزه رئیس ارتش

اوما با خود گفت ”این شانس من برای مردن است“. در حالی که مرد دیوانه تیغ برانش را بلند می کرد، اوما بدون هیچ گونه ترس یا تردیدی خود را روی او انداخت و قاتل را روی زمین پرت کرد... و یکی از نگهبانان فوری سر او را از تنش جدا کرد. پس از این حادثه، اوما شروع به دویدن کرد در حالی که در ذهنش به دنبال راه حلی بود تا بتواند خود را از بین ببرد. رئیس ارتش گفت ”بایست، حالا که زندگی مرا نجات دادی می خواهم پاداشی به تو بدهم. چه می خواهی؟اوما گفت ”من فقط می خواهم بمیرم“. رئیس ارتش با تعجب پرسید ”بمیری؟ چرا می خواهی بمیری؟ بیا همه چیز را مفصلاً برای من تعریف کن!“

اوما جواب داد: ”همه کشتی هایم به زیر آب رفتند، خانه و انبارهایم سوختند، همه اعضاء خانواده ام در آتش سوزی کشته شدند، طلا و جواهراتم به سرقت رفتند. دیگر شرکایم روی من حساب نمی کنند. به همین دلیل من راهی را پیدا می کنم که هرچه سریع تر از این دنیای پرمحنت بروم. حتی دریا هم نخواست مرا غرق کند!“ رئیس ارتش گفت: ”تو آدم کم عقلی هستی، نمی دانی بهترین کار آن است که بخواهی در چنین شرایطی خود را از بین ببری؟ چون زندگی مرا نجات دادی این امکان را برایت فراهم می سازم که بیش از آن چیزی را که از دست دادی به دست آوری و دوباره یکی از محترم ترین مردم این سرزمین شوی.“

او دستور داد که یک کیمونوی شیک به اوما بدهند، برایش کشتی بسازند، طلا و جواهرات به سرقت رفته اوما را از خزانه شخصی خودش بپردازند و حتی یک قلمرو با شالیزارهای حاصلخیز به او اهدا کرد.

از آن روز به بعد اوما دوباره مردی بسیار ثروتمند و محترم شد و توانست از یکی از دختران رئیس ارتش خواستگاری کند.

اما داستان اوما به همین جا ختم نمی شود. او سنسی که مسئول تربیت سامورائی های گارد رئیس ارتش بود خیلی تحت تأثیر عملکرد اوما قرار گرفته بود. او از اوما سئوال کرد وضعیت ذهنی اش چگونه بود که توانست در جائی که شاگردان سامورائی او شکست خوردند، موفق شود. اوما جواب داد ”آرزوی مرگ داشتن، من هیچ ترسی نداشتم، ذهن من برای مرگ آماده بود و این فکر در تمام بدنم جاری بود، ذهنم بود که به زیر شمشیر آن دیوانه رفت... بدون آن که من تصمیمی بگیرم.“

جوهره مبارزه جنگجویانه

این کشف به منزله یک شوک برای او سنسی بود، او به یاد تعلیمات پدرش افتاد که یک سامورائی مخوف بود و توانست از جنگ های بسیاری سالم بیرون بیاید. ”در طی ده سال من جوهره مبارزه جنگجویانه را فراموش کرده بودم و حالا به لطف تو آن را دوباره به شاگردانم تعلیم خواهم داد.“

گفته می شود که او سنسی مورد بحث، یاگیو تاجیما ـ نو ـ کرمی (۱۶۴۷ ـ ۱۵۷۱) بود که به عنوان مربی ”هیهو“ (جوهره مبارزه واقعی) به دومین رئیس ارتش، توکوگاوا هیدتاکا خدمت می کرد.

یاگیو موننوری تاجیما ـ نو ـ کرمی ”هیهو کادنشو“ (جوهره میراث هنرهای جنگی) که اغلب به اختصار به آن ”کانشو“ می گویند، را نوشت. این نخستین جزوه ای بود که در این زمینه در ژاپن نوشته شده و مبارزه مرگبار را به وجود آورده و نوع تمرین لازم برای رسیدن به این کنترل را در اختیار ما قرار می دهند. فراوان هستند اندرزهائی که برای همه رشته های مبارزه واقعی (که به آنها کاکوتو بوگی گفته می شود) با سلاح یا بدون سلاح، کاربرد دارند و به عنوان نماینده واقعی جوهره مبارزه جنگجویانه و خودزندگی در نظر گرفته شده اند.

اگر شما به این گنج رزمی علاقمند شدید، خاطرنشان می کنم که چند ماهی است انتشارات بودو، ۳ کتاب در زمینه کادنشو به چاپ رسانده است. ممکن است شما متوجه آنها نشده باشید زیرا عناوین گویائی ندارند: ”تاکتیک های مخفی، شمشیر زندگی“، ”ذهن تسلط ناپذیر“ (از راهب تاکوآن).

کلیدهای مبارزه واقعی

اکثر آثاری که پس از آن نوشته شدند از کادنشو الهام گرفته شدند. با خلاصه هائی که از آنها برای شما نقل می کنم به ارزش آنها پی خواهید برد.

حتی یک رزمی کار ”معمولی“ که هیچ ایده ای نسبت به مبارزه واقعی برای حیات ندارد به تناقضات و تفاوت های میان آنها پی خواهد برد. با توجه به این که میان مفاهیم ”ذهن“، ”روح“، ”روان“، ”مغز اندیشمند“ و ”جسم“ اختلافات جزئی وجود دارد.

۱) هدف نهائی از اجرای یک هنر جنگجویانه آن است که آن هنر را به یک جزء لاینفک در زندگی خود تبدیل کنید و به وضعیتی برسید که بتوانید آن را در زندگی به کار گیرید و کارآمدترین تکنیک ها را به طور غریزی و ناخودآگاه در مبارزه اعمال کنید.“

۲) هنگامی که از یک تکنیک جنگی استفاده می کنید، نگذارید روحتان فقط به یک تکنیک وابسته شود، اگر روح شما اسیر تکنیک باشد، فرصت ضدحمله انجام دادن به دست دشمن می افتد و شما کشته خواهید شد.

۳) کیفیت تکنیک هرچه که باشد، اگر روح شما وابسته به آن باقی بماند، نمی توانید جنگجوئی را که به اندازه شما یا بیشتر از شما دارای مهارت و قابلیت است، مغلوب نمائید.

۴) نکته مهم آن است که وارد مبارزه شویم بدون آن که روح خود را به این نیت وابسته سازیم که ضربه وارد کنیم (روی یک نقطه حیاتی، در هنرهای دست ـ پا) یا این که ببریم یا فرو کنیم (در هنر شمشیر و سلاح های سرد دیگر).

۵) ضروری است که به شدت تمرین کنیم، پس از آن تمرین را کاملاً به فراموشی بسپاریم و از مغز متفکر رهائی یابیم، بدین ترتیب شما مسیر را ادامه می دهید بدون آن که متوجه باشید. رمز مسیر مبارزه جنگجویانه واقعی این است.“

منبع : مجله رزم آور

نظرات (1)
reza
1391,08,10 ساعت 16:24
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد